حس و حال یه هیولا
حس و حال یه هیولا
امکانات و ابزارها


نوشته های پیشین
لینکدونی
لینکهای روزانه
طبقه بندی موضوعی
پشتیبانی

قالب این وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاین طراحی شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
○♥شــــاه پُســـــت♥○

سلـام بــہ وب مטּ خوش اومـבیـב

مטּ میــس مرضیـــہ ام

اینجــا בنــیاے בختــرونـہ مטּ ـه:)

اینــا هم چنـــב تا قوانیــטּ ڪوچــولو:

1-وروב همــہ آزاـב ـہ

دنـیای دخترونه من

دنـیای دخترونه من

":هرکی لوگومو گزاشت بهم بگه:)
4- تبادل لوگو با لوگو میڪــنم

3-بے معرفتا از لینڪـבونــے پاڪ میشטּ

4-ڪامنتـ هایے ڪـہ میـבیـב 100%جبراטּ میشטּ


5-نویسنـבـ ہ میپذیرم:)

6-نظر تبلیغاتے حذف میشـہ

خب همینــا

مطالبامــو حتـما بخونیــב و ڪامنـت فراموش نشـــہ



و آدرس کانـــال انیمه ای در روبیکـــا

@animeh_otako



[ ]
+
وب جدیدم
... :(

خیلی وقته اینجا نمیام ....ولی بازم بازدید داره....

کسی میخواد نویسنده بشه و برای خودش این وبو فعال کنه بگه


[ ]
+

{والیبال به سبک عاشقی}

(:ایزابلا:)

هه..هیچی بد تر از این نمیشه که بخوای اتاق خودتو بدی به یکی دیگه..ازش متنفرم...نه...حرفمو پس میگیرم.

روی تختم ولو شدم....این اتاق خیلی کوچیکه...دیواری کوتاه تر از من توی این خونه پیدا نکردن؟؟؟

لب تابم رو از زیر تختم برداشتم...الان یه قرنه که دکمه های کیبوردش خرابه..

انگار نه انگار...نه بابا..اصلا مهم نیس...ولی عوض کردن راکتـ تنیس اون دو تا نکبت خیلی مهمه....بیخیال لب تابم شدم و از دوباره گزاشتمش زیر تخت..تا..یکم دیگه خاک بخوره..

حوصله ام سر رفته...بلند شدم و جلوی آیینه ایستادم..موهامو دم اسبی بستم..

یه زنگی به ترنیا بزنم..

موبایلمو برداشتم و شمارشو گرفتم...

ترنیا:مشترک مورد نظر از دست مزاحمان آسی شده است

_مشترک مورد نظر غلط کرده است...

ترنیا:ههه..سلام خوبی بلا؟

_مث همیشه عالیJL

ترنیا:منم خوبم ممنون گلمK

_ترنیا وقت داری باهم بریم بیرون؟؟

ترنیا:چرا که نه؟من موقع امتحانا همیشه وقت دارم..اصلا امتحان کیلو چنده؟

_مسخره بازی در نیار تو کی درس خوندی که این بار دومت باشه؟

ترنیا:خیلی خب نیم ساعت دیگه جلو رستوران همیشگی..

تلفنمو انداختم روی تخت و رفتم تا آماده بشم..

میساکو:ایزابلا زود باش بیا پایین..

خدایا این دیگه چی میخواد از جون من...واقعا حوصله شو ندارم

از جام بلند شدم رفتم ببینم چی زر میزنه...

_بــلهـ؟؟

میساکو:برو خونه خانوم یومیکو امانتی منو ازش بگییرو بیا

_من باید برم؟؟؟من میخوام برم جایی و کار دارم..

میساکو:من چطور با این بچه برم؟؟

_نمیدونم

رفتم تو اتاقمو در و بستم...من چطور با این بچه برم؟؟؟؟؟میخواستی عین موش بچه نزایی...:| صدای بازو بسته شدن در خونه اومد

حتما سیندرِی هس...

الانه که خبرسانی کنه..اصلا بهتره به روی خودمم نیارم..

خدایا..داره میاد اینجا...در اتاقم باز شد...

سیندرِی:نمیفهمی باید بری؟؟

_به من چه...

اومد نزدیکم ..از جام بلند شدم و تکیه دادم به دیوار..دقیقا اندازه 5 انگشت با هم فاصله داشتیم..

سیندرِی:تو..همین..الان میری.!

چشمامو به دکمه های لباسش دوختم و با کمی اخم گفتم..

_من...نمیرم..به من زور نگو..

سیندری خم شد و صورتشو جلو آورد..شیطونه میگه با کله برم تو حلقش..

سیندری:ابجی گلم...دلت ک تحریمات نمیخواد..؟

_من....همین الانشم....تو تحریمم...از..اتاق من برو بیرون

سیندری:خیلی خب هر جور راحتی..

_خب چرا خودت نمیری؟؟..تو که ماشین هم داری...!!!!

در اتاقو آروم بست ورفت بیرون...بغض گلومو گرفته بود...روی تختم دراز کشیدم و سعی کردم بخابم...

(صبح7 ساعت)

از روی تختم بلند شدم و رفتم تا دوش بگیرم...

بعد دوش گرفتنم یکم با موهام ور رفتم و اخرهم همون مدل همیشگی..

یونیفرممو پوشیدم و کیفمو برداشتم و در اتاقمو باز کردم و آروم از روی پله ها پایین اومدم...وقتی میبینم جمعشون همیشه جمعه.. یکم حسودیم میشه..

_سلام..صبح بخیر..

و طبق معمول منتظر جواب سلامشون نشدم..هرچند میدونم اونا بلد نیستند به من سلام بدن...

در خونه رو آروم بستم تا باز برام شر نشه..هوا یکم گرم بود..جلوی رستوران کوچیکـ خانوم یوساکا ایستادم..

_سلام خاله یوسا..خاله..؟

خانوم یوساکا:ایزابلا اومدی؟؟بیا بشین اینجا

_..چشم ..واقعا متاسفم که هر روز بهتون زحمت میدم..

خانوم یوساکا:زحمت چیه؟اینجوری نگو ناراحت میشم عزیزم..

روی صندلی نشستم.به ساعت مچیم نگاه کردم..واقعا حوصله ی کلاس زبان رو ندارمK

خاله یوسا ظرف ناهارمو گذاشت روی میز..چه مهربون..هر روز پارچه شو عوض میکنه..

_خیلی ممنون خاله!

خانوم یوساکا:خاهش میکنم.. دخترم برو مدرسه ات دیرت نشه..

پول غذا رو حساب کردم و گزاشتم روی میز خاله..

وبعدم از رستوران اومدم بیرون...خدایا من چقدر باید شرمنده ایشون باشم؟

(ساعت 8صبح)

بعد از تموم شدن کلاس ریاضی میخواستم برم ترنیا رو ببینم و بابت دیروز ازش عذر بخوام...هرچند میدونم اون اونقدری عاقل هست که وضعیت منو درکــ کنه

میخواستم رد بشم که سیل جمعیت کنار پنجره های سالن مانع رد شدنم شد..

چخبره..؟؟منم رفتم کنار پنجره ..اوه..یس..تیم طبق معمول شکست خورده کاراسونا:) ...طفلیا..

از میون دخترا و پسرا رد شدم که یهو با کله خوردم زمین...

خودمو جمع و جور کردم و نشستم ..یعنی افتادن یه ادم اینقدر میتونه خنده دار و جذاب باشع؟؟

بلند شدم و خاکـ روی لباس هام رو تکوندم...

_هه...همیشه خوش خنده باشین...

راهمو کج کردم و رفتم پیش ترنیا..باخنده اومد پیشم ..

ترنیا:ههه..بیشعور دیروز دو ساعت منتظرت موندم...

_داری به علافـ شدن خودت میخندی؟؟روانی هستی خدایی..

ترنیا:بیخال بابا یه خبر خوب دارم براتـــ!! سوآدا و اینهیه بلاخره تونستن انتقالی بگیرن :-)

_واقعا؟؟؟

ترنیا:اره دیگه اکیــپمون کامل شد...خب بدو بیا بریم کلاس یکم زبان کار کنیم

ترنیا دستمو گرفته بود و کشون کشون منو دنبال خودش میبرد...

(باشگاه دخترانه کاراسونا{15})

مربی:هی بلا بیشتر خم شو..

_بله!"-"

خیلی تو ایسبگ زدن ضعیفم ...دلمم نمیخواد از تاچیبانا کمک بخوام...

ولی برای رسیدن به هدفم ارزششو دارهJ

نوبت منم رسید تا سرویس بزنم..خدایا کمکم کن...توپ رو انداختم بالا و پریدم و ضربه رو زدم..طرف لیبرو نرو..نروو...نروووو...رفتــ-_-

لیبرو رفت سمت توپ اما نتونست بگیرتش...شکرتــ خدا جونم...

اینجا هم <تنهام>..چون تازه ثبت نام کردم...چی میشد اگه ترنیا با من والیبال ثبت نام میکرد..اما خوب اون تنیس رو دوست داره...سوآدا هم که بسکتبال میرع..اینهیه هم که هند بال...همه مون ورزشکار.. J

مربی:بلـــا حواســتــ کجاســـتــــــ؟؟؟

_همین جا

مربی:تو حواست نبود..

_بود..

مربی:با من بحث نکن

_چشم

ولی واقعا حواسم نبود...به بقیه نگاه کردم..مثل اینکه میخوان به نوبت ابشار بزنن..منم رفتم سمتشون...

(.....)

ساعت 6 غروب بود و هوا تاریک شده بود..همه وسایل هاشونو جمع کردند و از باشگاه اومدن بیرون..پسرا هم از باشگاشون ریختن بیرون...

چه خوب شدا..1 ساعت میتونم برم پیش خاله یوسا بمونمJ

خیابون رو دور زدم و قصد داشتم از میونبُر برم تا اینجوری زود تر برسم...

یکم ترسناک بود...یهو یه پسره پرید ...تو دهنشم بستنی دوقلو یخی بود..

_خدایـــا...اوه...ترسیدم....

پسره:ببشخید..

به راهم ادامه دادم ...

پسره:من نیشی نویام دانش اموز سال دومی .. اسم تو چیه؟

_ها..؟ایزابلا یوکیمورا.. س...سال اولی..تو هم والیبال بازی میکنی؟

نویا:پ ن پ فوتبال بازی میکنم.

ضایعم کرد...اخه چطور سال دومیه ؟؟

_اهان..ک اینطور...من بجای تو بودم با این قد اصلا ورزش نمیکردم.

نویا:خیلی پررویی..تو والیبال اصلا قد مهم نیست..همین کسی هم که الان کنارته بهترین لیبرو کاراسونا هست.بعدشم اینقدرم اعتماد بنفس خوب نیست تو خودت اندازه 2 انگشت از من بلند ....

_اوه..اگه سخنرانیت تموم شد باید بگم شوخی کردم..به دل نگیرو ناراحت نشو..

نویا:نه ..ناراحت نشدم..جنبه دارم تا سقف خونه تون..

­_خوبع..

نویا از توی پاکتی که دستش بود دو تا بستنی برداشت..

نویا:بیا..

بستنی رو از دستش گرفتم..

_ممنون

نویا:خونت کجاس؟

_یه سه چهار تا کوچه پایین تر

نویا:اهان

_میگم من اینو چطور بخورم؟؟بهتره که نص....

نویا دو تا چوب بستنیش تو دهنش بود داشت بالا پایینشون میکرد..

بستنیو نصف کردمو دادم دستش...(تا باشه از این بستنیاا)

رسیدم به رستوران

نویا:خوشحال شدم از اشناییت بلا..فعلا

_همچنین..بابت بستنی هم ممنون

رفتم تو رستوران.

ساعت 7 و نیمه که....سریع شروع کردم به دویدن..

زیپ کیفمو باز کردم و دنبال کلید میگشتم...عه..پس کجاست این کلید لعنتی؟؟

پیداش کردم..آروم کلید رو توی قفل چرخوندم..و درو باز کردم..

_سلام..

پدر:دیر نکردی؟

_چرا ..یه نیم ساعت..متاسفم

پدر:چون دیر اومدی خبری از شام نیست.

_ههههه

جلوی دهنمو گرفتم تا بلند تراز این نخندم..سریع از پله ها رفتم بالا و در اتاقمو باز کردم و شروع کردم به خندیدن...

_خدایا این خوشی هارو از ما نگیر...

مگه بچه ده سالم ؟؟؟لباسامو عوض کردم و نشستم و موهامو بافتم...

لامپ اتاقمو خاموش کردم و چراغ مطالعه مو روشن..کتاب زبانمو برداشتم تا امتحانامو گند نزنم.

...............

ساعت 7 صبح بود ...امروز به نظر روز خوبی میاد..یونیفرمم رو پوشیدم..و از اتاقم اومدم بیرون...

فقط میسدارا و میساکی و مامانشون داشتن صبحونه کوفت میکردن..

رفتم سمت یخچال یه لیوان شیر برای خودم تو لیوان ریختم و یه تیکه کیک برداشتم و اومدم روی صندلی نشستم..

اره اینجوری میتونم با خودم کنار بیام...

..............

از خونه اومدم بیرون....

_ع؟؟نویا..

نویا:بیا بلا...

یکم خودمو با دو رسوندم بهش

_سلام صبح بخیر ..

نویا:صبح تو هم بخیر..

کنار هم دیگه راه میومدیم ..حوصله ام سر رفته بود...چقدر کم حرفه..(اشتباه نکنK)

_دیروز که از اردو برگشته بودین..بازیــتون با نکوما چطور بود..؟

نویـا:خب ..راستش چندین بار ازشون شکست خوردیم..ولی خیلی کیف داد..

_اهان..منم تازه ثبت نام کردم...گفتی لیبرویی..؟؟

نویا:اره لیبرو کاراسونا..

خدایا روم نمیشه بهش بگم باهام ایسبگ زدن رو کار کنه..

همیشه خجالتــ..همیشه کمبود اعتماد به نفس...این دوتا چرا دست از سر من بر نمیدارن؟؟.....امروز بر خلاف دیروز باد خنکی میومد و هوا عــالـــی بــــود....

نویا:هی..ساعت دوم امتحان زبان دارین؟؟

_اره ..امید وارم نمره کامل رو بگیرم..

نویا:من همیشه از زبان 10 یا 9 میگرفتم...

_چه نمره های بالایی..

واقعا که همین جوری جلوی من داشت میخندید...دریغ از کمی خجالت..

نویا:فعلا خداحافظ بِلا..میبینمت...

_باشه...خداحافظــ

..............در کمدمو باز کردم و کفشهامو برداشتم وعوضشون کردم...

حتما سوآدا و اینهی امروز میان... همین طور که راه میرفتم چشمامو بستم و چهره هاشون رو توی ذهنم تصور کردم دلم برای نصیحتای اینهی تنگــ شده...برای ضرب و المثل و بی معنی سوآدا..از همه چیز غافل شده بودم

که یهو خوردم به یه چیزی و صدای زمین خوردن کتاب ها باعث شد تا چشمامو باز کنم...

داشتم میوفتادم که بازوهام توسط شخصی گرفته شد..

بازوهامو ول کرد ..به ادمی که جلوم ایستاده بود نگاه کردم..

کا...گیوما توبیو...چقدر بلنده از نزدیکــ...(هنوز سوکی رو ندیدی بدبخت)

قیافه اش بیخیال بود....کاگیوما خم شد و مشغول جمع کردن کتاب هاش شد..منم بهش کمک کردم..

کاگیوما:جدیدا مردم با چشمای بسته راه میرن..

_خیلی خیلی متاسفم...تو فکر بودم که اصلا متوجه هیچی نشدم..

به جای اینکه به کاری که کردم فکر کنم داشتم فکر میکردم که لقبش چی بود...

صدای ترنیا منو به خودم آورد...و سریع دستامو گرفت و منو دنبال خودش کشوند...

_ها..؟سلطان...


[ تکست:), ]
+
رمان
وب جدیدم

سهلام

بلاخره وب زدم:)

بکلیک


[ ]
+
:)
از اول هم قسمت نبود تو میهن بلاگ
وب بزنم:)
حوصله ی وبلاگـ نویســی رو هم ندارم
راستی لینکدونی هم خرابع:|
من از تو لینکا پاکتون نکردم:(
.....
آوا بلاگ مزخــرفـ

[ متفرقه:), ]
+
قالبــ وبلاگــک:)

سلام دوستان

خیلی ممنون از اینکـهـ تو نظرسنجی

شرکتـ کردید

از اونجایی که من آدم انتقاد پذیری هستم


میتونم کنار بیام که نظر 25 نفر اینه کهـ قالب وبلاگـ

قشنگ نیس


اما خبـ عیبی نعره

از دوباره درست می نمایم



[ متفرقه:), ]
+
اشـتی کنیم؟

خــدایـــا میایــــ اشتـــی

کـــنـــیم؟؟؟؟


[ تکست:), ]
+
نظرسنجی

تو نظرسنجی وب شرکت کنید:)


[ متفرقه:), ]
+

قالب این وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاین طراحی شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب کاغذ دیواری مجله اینترنتی دلنا آپلود عکس رایگان انجام پروژه متلب انجام پروژه های دانشجویی
بستن تبلیغات [X]